هر سال اردیبهشت که می شود  هنوز به نیمه نرسیده  شاخه های نورسته گل است که با دستانی کوچک از ساقه ها جدا شده و تا مدرسه برسد و  به تو تقدیم شود چند گلبرگش زیر پا مانده و گاه تیغ های گل  به دستان ظریف و کوچک شاگردت می نشیند اما  او هم چنان مشتاق یک نگاه پر مهر توست و چشم بر لبان خندانت دوخته تا با او سخن بگویی نه با همه که او فقط ترا برای خود می خواهد و چه سخت است اگر معلم کلاسی باشی که ۳۲ جفت چشم ترا می نگرند و هر کدام همین خواسته شان باشد .باید دلشان را نشکنی ! باید برای همه باشی و در عین حال برای تک تک شان تا حضورت را پاس بدارند و من در تمام بیست سال گذشته خودم را در هزاران چشم پاک جستجو کردم  اما هربار بیشتر و بیشتر در مهربانی های بی ریا دانش آموزانم گم شدم . امروز دیگر برایم پیدا شدن معنا ندارد .امروز تصمیم گرفتم خودم را در دریای بیکران مدرسه غرق کنم . شاید روزی تن خسته ام را  موجی به کنار آورد اما باکی نیست که من خود عاشقانه این راه را برگزیده ام گرچه سرزنش های خار مغیلان  روحم را گاه زخمی می کند اما من این زخم را در کنار دستان زخمی کودکی می گذارم که هم چنان شاخه گلی در دستانش می فشارد و منتظر لبخند توایستاده است ........

معلم خوب سرزمینم !  

هر روزت مبارک و خجسته است اما امروز به بهانه روز معلم ! بگذار یک بار دیگر شاخه گلی از تمام گل های زمین بر دستان گچ آلودت بنشانم !